مؤمن آن باشد که اندر جزر و مد
کافر از ایمان او حسرت خورد
مولانا
کافر از ایمان او حسرت خورد
مولانا
وَإِن حَكَمتَ فَاحكُم بَينَهُم بِالقِسطِ ۚ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ المُقسِطينَ
و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن، که خدا عادلان را دوست دارد!
مائده آیه ۴۲
انتظار یعنی چشم به راه بودن، همراه با امید و بسترسازی برای پیروزی نهایی حق بر باطل. گسترش جهانی صلح، عدالت و ایمان و استقرار دولت عدالت گستر در سراسر گیتی.
و اگر میان آنها داوری کنی، با عدالت داوری کن، که خدا عادلان را دوست دارد!
مائده آیه ۴۲
انتظار یعنی چشم به راه بودن، همراه با امید و بسترسازی برای پیروزی نهایی حق بر باطل. گسترش جهانی صلح، عدالت و ایمان و استقرار دولت عدالت گستر در سراسر گیتی.
"قدرتمندترین چیزهای این جهان را نمی توان دید، شنید یا لمس کرد.
انسان باید آرمانی داشته باشد تا بتواند بدون آزردن دیگران زندگی کند..
اخلاق در دل ماست، و اگر نباشد در هم می شکنیم"
انسان باید آرمانی داشته باشد تا بتواند بدون آزردن دیگران زندگی کند..
اخلاق در دل ماست، و اگر نباشد در هم می شکنیم"
👆👆👆
صحنههایی از اشغال برلین توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم....
صحنههایی از اشغال برلین توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم....
تابحال نام "سندرم اردک" را شنیده اید؟
"سندرم اردك" اولین بار بدنبال خودکشی چند دانشجو کشف شد، دانشجویانی در امریکا که تصاویری از خودشان در دنیای مجازی منتشر کرده بودند که آنها را شاد و خوشبخت نشان میداد ولی خارج از دنیای مجازی با چنان مشکلات روحی ای دست و پنجه نرم میکردند که نهایتا اقدام به خودکشی کردند...
اگر به نحوه شنا کردن اردک توجه کنید می بینید که بدنش به آرامی بر روی آب حرکت می کند، اما آنچه دیده نمیشود پاهای اوست که زیر آب در حال تقلاست...و دیده هم نمیشود...
وقتی عکس های مجازی افراد را میبینم که در حال خنده،خوشحال و موفق دیده میشوند یا در کنار دوست یا همسرشان تظاهر به خوشبختی می کنند اما در واقع اصلا رابطه ی صمیمانه ای بین شان وجود ندارد، از خودم می پرسم:
چه چیز باعث میشود اینهمه تظاهر کنیم؟ چه فشاری روی ماست که حتما باید موفق و خوشبخت بنظر برسیم؟
البته جواب این سوالها چندان دور از ذهن نیست، نیاز شدید به گرفتن تایید و تحسین و توجه، چیزی که کمکمان کند بتوانیم در این سیستم بیمار ارتباطی دوام بیاوریم و حال مان خوب شود.
اما این حال خوب چقدر دوام می آورد؟
حال خوبی که از تائیدهای مجازی بدست بیاید عمرش به ساعت هم نمیرسد،
باز ما می مانیم و صداهای ذهنی ای که ما را با دیگران که موفق تر و پولدارتر و زیباتر و شادتر و آزادترند مقایسه می کنند...
بیایید اردک نباشیم، خودمان باشیم، شاید آنقدرها هم که فکر میکنیم بد و بی کفایت بنظر نرسیم.
"سندرم اردك" اولین بار بدنبال خودکشی چند دانشجو کشف شد، دانشجویانی در امریکا که تصاویری از خودشان در دنیای مجازی منتشر کرده بودند که آنها را شاد و خوشبخت نشان میداد ولی خارج از دنیای مجازی با چنان مشکلات روحی ای دست و پنجه نرم میکردند که نهایتا اقدام به خودکشی کردند...
اگر به نحوه شنا کردن اردک توجه کنید می بینید که بدنش به آرامی بر روی آب حرکت می کند، اما آنچه دیده نمیشود پاهای اوست که زیر آب در حال تقلاست...و دیده هم نمیشود...
وقتی عکس های مجازی افراد را میبینم که در حال خنده،خوشحال و موفق دیده میشوند یا در کنار دوست یا همسرشان تظاهر به خوشبختی می کنند اما در واقع اصلا رابطه ی صمیمانه ای بین شان وجود ندارد، از خودم می پرسم:
چه چیز باعث میشود اینهمه تظاهر کنیم؟ چه فشاری روی ماست که حتما باید موفق و خوشبخت بنظر برسیم؟
البته جواب این سوالها چندان دور از ذهن نیست، نیاز شدید به گرفتن تایید و تحسین و توجه، چیزی که کمکمان کند بتوانیم در این سیستم بیمار ارتباطی دوام بیاوریم و حال مان خوب شود.
اما این حال خوب چقدر دوام می آورد؟
حال خوبی که از تائیدهای مجازی بدست بیاید عمرش به ساعت هم نمیرسد،
باز ما می مانیم و صداهای ذهنی ای که ما را با دیگران که موفق تر و پولدارتر و زیباتر و شادتر و آزادترند مقایسه می کنند...
بیایید اردک نباشیم، خودمان باشیم، شاید آنقدرها هم که فکر میکنیم بد و بی کفایت بنظر نرسیم.
آدمهایی که شما را تحقیر میکنند،
آدمهای کوچکی هستند که قرار است شما را به سطح شعور خودشان بکشند و خیالشان راحت شود که در کوچک بودن تنها نیستند.
آدمهای کوچکی هستند که قرار است شما را به سطح شعور خودشان بکشند و خیالشان راحت شود که در کوچک بودن تنها نیستند.
هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم
که دیگران چیزی از آن درک نکنند.
هر کسی سفر خودش را می رود!
پس از تو:
جوجو مویز
که دیگران چیزی از آن درک نکنند.
هر کسی سفر خودش را می رود!
پس از تو:
جوجو مویز
🌺🌸🌺
برگزاری جشن نیمه شعبان
پیش دبستانی دخترانه امام صادق (ع) 👇
برگزاری جشن نیمه شعبان
پیش دبستانی دخترانه امام صادق (ع) 👇
یک داستان واقعی:
🔹عباسقلی خان در مشهد بازار معروفی دارد. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارلایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است. واقف بر خیر، و واقف در خیر.
🔹به او خبر داده بودند در حوزه علمیه ای كه با پول او ساخته شده، طلبه ای شراب می خورد! ناگهان همهمه ای در مدرسه پیچید. طلاب صدا می زدند حاج عباسقلی است.
🔹در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است. عباسقلی خان یكسره به حجره ی من آمد و بقیه دنبالش.
🔹داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من كرد و گفت: لطفا بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
🔹دلم در سینه بدجوری می زد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم می لرزید. اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتاب های دیگر دراز کرد.
🔹ببخشید، نام این کتاب چیست؟
- بحارالانوار.
- عجب...!
- این یکی چطور؟
- گلستان سعدی.
- چه خوب...!
- این یکی چیست؟
- حلیه المتقین و این یکی؟! ...
🔹لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید. کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت: این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
🔹برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشم هایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم... خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمی دیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
🔹بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
🔹چرا آقا؛ الان می گم. داشتم آب می شدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستار العیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
🔹فاصله سوال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماس آمیز من چند لحظه بیشتر نبود. شاید اصلا انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
🔹شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشم هایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابلای پلک هایش چکید. ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستار العیوب(!) را سرجایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و هیچ گاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است. ..
🔹اما محصل آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت. سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز ، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگی اش را برای شاگردانش تعریف کرد.
🔹«زندگی من معجزه ستارالعیوب است» ستارالعیوب یکی از نام های احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزاد شده و تربیت یافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خانم که باعث تغییر و تحول سازنده ام شد.
برگرفته از: «اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشتهی استاد جلال رفیع
🔹عباسقلی خان در مشهد بازار معروفی دارد. مسجد- مدرسه- آب انبار- پل و دارلایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است. واقف بر خیر، و واقف در خیر.
🔹به او خبر داده بودند در حوزه علمیه ای كه با پول او ساخته شده، طلبه ای شراب می خورد! ناگهان همهمه ای در مدرسه پیچید. طلاب صدا می زدند حاج عباسقلی است.
🔹در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است. عباسقلی خان یكسره به حجره ی من آمد و بقیه دنبالش.
🔹داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من كرد و گفت: لطفا بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟ گفتم: شاهنامه فردوسی.
🔹دلم در سینه بدجوری می زد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم می لرزید. اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتاب های دیگر دراز کرد.
🔹ببخشید، نام این کتاب چیست؟
- بحارالانوار.
- عجب...!
- این یکی چطور؟
- گلستان سعدی.
- چه خوب...!
- این یکی چیست؟
- حلیه المتقین و این یکی؟! ...
🔹لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید. کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت: این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
🔹برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشم هایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم... خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمی دیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
🔹بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
🔹چرا آقا؛ الان می گم. داشتم آب می شدم. خدایا! دستم به دامنت. در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه بر زبان راندم: یا ستار العیوب، و گفتم: نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
🔹فاصله سوال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماس آمیز من چند لحظه بیشتر نبود. شاید اصلا انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
🔹شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشم هایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابلای پلک هایش چکید. ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستار العیوب(!) را سرجایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و هیچ گاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است. ..
🔹اما محصل آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت. سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز ، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگی اش را برای شاگردانش تعریف کرد.
🔹«زندگی من معجزه ستارالعیوب است» ستارالعیوب یکی از نام های احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزاد شده و تربیت یافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خانم که باعث تغییر و تحول سازنده ام شد.
برگرفته از: «اخلاق پیامبر و اخلاق ما»؛ نوشتهی استاد جلال رفیع
به فرزندان خود تنها خواندن را آموزش ندهید؛
به آنان یاد بدهید تا در مورد آنچه میخوانند سوال کنند!
به آنان یاد بدهید تا در مورد آنچه میخوانند سوال کنند!
حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بود، اما نمونه آن، نقد در دارِ دنیا، دم به دم و لمحه به لمحه می رسد.
فیهمافیه
فیهمافیه
🌺🌸🌺
برگزاری جشن نیمه شعبان
دبستان دخترانه امام صادق (ع) واحد توحید👇
برگزاری جشن نیمه شعبان
دبستان دخترانه امام صادق (ع) واحد توحید👇
یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی شیرازی گرامی باد
اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی شیرازی که او را بهعنوان استاد سخن میشناسند،یادروز سعدی نام گرفته است.
@besadegh1378
اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی شیرازی که او را بهعنوان استاد سخن میشناسند،یادروز سعدی نام گرفته است.
@besadegh1378
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون مینهم از منزل پای
حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم
متصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانه عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر