Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت چهل و نهم
معاويه براي عمروعاص پيغام فرستاد كه به دستياري او بيايد، چون به شام رسيد مشاهده كرد كه ايادي معاويه تظاهرات ميكنند و شعار ميدهندكه معاويه به خونخواهي عثمان برخيزد، خوشحال شد و به مردم گفت: درست تشخيص دادهايد، حق با شماست، در مقام خونخواهي خليفه مظلوم از پا ننشينيد. معاويه اصرار داشت كه عمروعاص به مشاورت او درآيد. برادرش عتبـ بن ابوسفيان نيز از معاويه خواست كه با عمروعاص در تصميماتش مشورت كند.
وقتي عمرو با معاويه روبهرو شد معاويه به او گفت: از من براي رسيدن به اهدافم پيروي نما. عمرو گفت: براي چه از تو پيروي كنم؟ آيا به خاطر آخرت، كه تو نميداني آخرت چيست! يا براي دنيا كه تو دنيايي نداري كه مرا با خود شريك سازي؟! معاويه گفت: من براي رسيدن به دنيا ميخواهم با تو شريك شوم. عمروگفت: در صورتي من به تو كمك ميكنم و حاكمت مينمايم كه ملك مصر از آن من باشد. معاويه هم قبول كرد و هنوز كه هيچ اقدامي انجام نشده بود، حاكميّت سرزمين مصر را در نامهاي براي عمروعاص تضمين كرد و خود عمرو گفت: حكومت مصر را براي من بنويس تا دين خود را به دنياي تو بفروشم. «اِنَما اُبايِعكَ بِها ديني»؛ كدام دين؟ ديني كه به همين سادگي معامله شود، اصلاً از ابتدا وجود نداشته است. همين ظاهر و زبان است كه خريد و فروش ميشود وگرنه ريش، پشم، شال و كلاه كه سر جاي خودش هست. بيديني، بيتقوايي، بيايماني و نفاق است كه علي(ع) را از حق خود محروم ميكند و او را خانهنشين ميكند، مگر از اول تاريخ تا امروز جز با ابزار دين، ملت، وطن، آزادگي، عدالت و... سوءاستفاده از آن واژهها، علي، حسن و حسين عليهمالسلام را... قائممقام فراهاني را، اميركبير را، سيدجمالالدين اسدآبادي را، سيدحسن مدرس را، مصدق و دكتر حسين فاطمي و... را از ميان برنداشتند؟
عمروعاص در اشعاري كه براي معاويه ميفرستد، ميگويد: «اگر مصر را به من بدهي معامله پرسودي است كه در برابر آن از درايت پيرمردي با تجربه و كاردان بهرهور ميشوي.»
باز هنگامي كه معاويه از او خواسته بود كه براي توطئه عليه علي(ع) به نزد او برود در اشعاري ميسرايد: «... پسر هند خواهان ديدار من است و همين ديدار فساد و تباهي مرا به دنبال دارد، ... به خدا قسم نميدانم چه كنم؟ من هيچگاه در كار خود زبون و درمانده نبودهام. معاويه مرا بهسوي مقاصد شوم خود ميكشاند، او مرا براي اجراي مقاصد شوم خود ميخواهد، آيا بايد خود را فداي او كنم؟ آيا براي من كه شخصي سالخورده هستم و از مرگ ميترسم، در خانه نشستن و با آرامش و راحتي زندگي كردن بهتر نيست؟ و...» آري هوا و هوس، مقام دوستي و دنياطلبي بر او غالب شد و نزد معاويه رفت و تا قعر جهنم با او همراه و همگام شد. عمروعاص با آگاهي كامل و با اختيار، خود را به دام شيطان انداخت. معاويه به او گفت: من تو را به طرف خود خواندم براي مبارزه با كسي كه نسبت به پروردگارش عصيان كرده و خليفة رسولالله را كشته و فتنه به پا كرده و باعث پراكندگي امت مسلمان شده و قطع رحم نموده. عمرو گفت: منظور تو كيست؟ معاويه گفت: علي! عمرو گفت: اي معاويه خود را همپاي علي ندان، علي، افتخار نخستين اسلام و در هجرت و همراهي با پيامبر(ص) در نبردها را دارد و در دانش و فهم، تو مانند علي نيستي و سخناني ديگر در برتري علي(ع) گفت كه معاويه با وسوسهها و وعدههاي خود او را با خود همراه ساخت.
ادامه دارد....
کانال #دکترفضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت چهل و نهم
معاويه براي عمروعاص پيغام فرستاد كه به دستياري او بيايد، چون به شام رسيد مشاهده كرد كه ايادي معاويه تظاهرات ميكنند و شعار ميدهندكه معاويه به خونخواهي عثمان برخيزد، خوشحال شد و به مردم گفت: درست تشخيص دادهايد، حق با شماست، در مقام خونخواهي خليفه مظلوم از پا ننشينيد. معاويه اصرار داشت كه عمروعاص به مشاورت او درآيد. برادرش عتبـ بن ابوسفيان نيز از معاويه خواست كه با عمروعاص در تصميماتش مشورت كند.
وقتي عمرو با معاويه روبهرو شد معاويه به او گفت: از من براي رسيدن به اهدافم پيروي نما. عمرو گفت: براي چه از تو پيروي كنم؟ آيا به خاطر آخرت، كه تو نميداني آخرت چيست! يا براي دنيا كه تو دنيايي نداري كه مرا با خود شريك سازي؟! معاويه گفت: من براي رسيدن به دنيا ميخواهم با تو شريك شوم. عمروگفت: در صورتي من به تو كمك ميكنم و حاكمت مينمايم كه ملك مصر از آن من باشد. معاويه هم قبول كرد و هنوز كه هيچ اقدامي انجام نشده بود، حاكميّت سرزمين مصر را در نامهاي براي عمروعاص تضمين كرد و خود عمرو گفت: حكومت مصر را براي من بنويس تا دين خود را به دنياي تو بفروشم. «اِنَما اُبايِعكَ بِها ديني»؛ كدام دين؟ ديني كه به همين سادگي معامله شود، اصلاً از ابتدا وجود نداشته است. همين ظاهر و زبان است كه خريد و فروش ميشود وگرنه ريش، پشم، شال و كلاه كه سر جاي خودش هست. بيديني، بيتقوايي، بيايماني و نفاق است كه علي(ع) را از حق خود محروم ميكند و او را خانهنشين ميكند، مگر از اول تاريخ تا امروز جز با ابزار دين، ملت، وطن، آزادگي، عدالت و... سوءاستفاده از آن واژهها، علي، حسن و حسين عليهمالسلام را... قائممقام فراهاني را، اميركبير را، سيدجمالالدين اسدآبادي را، سيدحسن مدرس را، مصدق و دكتر حسين فاطمي و... را از ميان برنداشتند؟
عمروعاص در اشعاري كه براي معاويه ميفرستد، ميگويد: «اگر مصر را به من بدهي معامله پرسودي است كه در برابر آن از درايت پيرمردي با تجربه و كاردان بهرهور ميشوي.»
باز هنگامي كه معاويه از او خواسته بود كه براي توطئه عليه علي(ع) به نزد او برود در اشعاري ميسرايد: «... پسر هند خواهان ديدار من است و همين ديدار فساد و تباهي مرا به دنبال دارد، ... به خدا قسم نميدانم چه كنم؟ من هيچگاه در كار خود زبون و درمانده نبودهام. معاويه مرا بهسوي مقاصد شوم خود ميكشاند، او مرا براي اجراي مقاصد شوم خود ميخواهد، آيا بايد خود را فداي او كنم؟ آيا براي من كه شخصي سالخورده هستم و از مرگ ميترسم، در خانه نشستن و با آرامش و راحتي زندگي كردن بهتر نيست؟ و...» آري هوا و هوس، مقام دوستي و دنياطلبي بر او غالب شد و نزد معاويه رفت و تا قعر جهنم با او همراه و همگام شد. عمروعاص با آگاهي كامل و با اختيار، خود را به دام شيطان انداخت. معاويه به او گفت: من تو را به طرف خود خواندم براي مبارزه با كسي كه نسبت به پروردگارش عصيان كرده و خليفة رسولالله را كشته و فتنه به پا كرده و باعث پراكندگي امت مسلمان شده و قطع رحم نموده. عمرو گفت: منظور تو كيست؟ معاويه گفت: علي! عمرو گفت: اي معاويه خود را همپاي علي ندان، علي، افتخار نخستين اسلام و در هجرت و همراهي با پيامبر(ص) در نبردها را دارد و در دانش و فهم، تو مانند علي نيستي و سخناني ديگر در برتري علي(ع) گفت كه معاويه با وسوسهها و وعدههاي خود او را با خود همراه ساخت.
ادامه دارد....
کانال #دکترفضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و پنجم
واي كه جمعي از مقدسان و به قول نصر بن مزاحم، پيشاني پينهبستهها و به اصطلاح مقدسمآبها، شمشير كشيدند و ديگر نام «اميرالمؤمنين» را به كار نبردند، و گفتند: «اي علي، اينك كه تو را به كتاب خدا خواندهاند پاسخ مثبت ده وگرنه ما، همچنان كه عثمان را كشتيم تو را نيز ميكشيم». حضرت علي(ع) در پاسخ آنها كه حدود بيست هزارتن بودند ميفرمايد: «واي به حالتان، من نخستين كسي هستم كه همگان را به قرآن دعوت ميكنم و هم نخستين كسي هستم كه به آن پاسخ ميدهم و از من و دينداري من نسزد كه به كتاب خدا خوانده شوم و آن را نپذيرم. به راستي من از آن رو با آنها ميجنگم كه سر به فرمان قرآن نهند، آنها از فرمان خدا سرپيچي كردهاند، پيمان الهي را شكستهاند، كتاب خدا را خوار داشته و رها كردهاند، اينها اكنون نيرنگ ميبازند، اينها كساني نيستند كه بخواهند به قرآن عمل كنند». بالاخره آنها كه خطنوشتههاي احتمالي را بر قرآن ناطق، علي، اميرالمؤمنين ترجيح دادند، ظاهر را ميديدند. دشمن در مقابل، منافقان و ستون پنجم دشمن در داخل و ظاهرالصلاحها و خط و كاغذپرستها هم يك سو. علي مظلومترين فرد تاريخ اسلام، چه ميتواند بكند؟ اينان قاطعانه و با تهديد از علي ميخواهند كه مالك اشتر را كه در معرض پيروزي كامل بود از خط مقدم جبهه فراخواند، تا علي كشته نشود، آن هم به دست سپاه خودش، افسوس.
حيله معاويه و عمروعاص مسير تاريخ اسلام را عوض كرد، اسلام را در مسير سازشكاري و سياستبازي قرار داد. مالك اشتر كه در اوج پيروزي بود با تأسف برگشت و بدينوسيله دشمن، قواي پراكنده خود را جمع كرد و از اختلاف بين سپاه علي بهره برد. معاويه طي نامهاي از حضرت علي(ع) خواست كه افرادي را به داوري برگزينند تا آنها براساس كتاب خدا به رفع اختلاف بكوشند، باشد كه اين فتنه رفع شود و در آخر آن نامه مينويسد: «اي علي پرهيزگار باش و اگر اهل قرآن هستي به حكم قرآن راضي شو». حضرت علي(ع) در پاسخ او مينويسند:
«از بنده خدا، علي اميرمؤمنان، به معاويـﺔ بن ابيسفيان، اما بعد، برترين چيزها كه آدمي به آن ميپردازد، پيروي از آن چيزهايي است كه كردارش نيكو و مستوجب فضل است و ازعيب و گزندش ايمني است. ستمگري، دين و دنيا را تباه كند و كاستيها را نزد عيبجويان آشكار كند، چنانچه از چارهجويي در ميمانند، (اي معاويه) از گرايش به دنيا برحذر باش، كه به آنچه دستيابي واقعي نيست، هر چه تقدير الهي است عملي ميشود، چرا كار ناحق خود را به خدا منسوب ميكنند؟ آنها دروغزن هستند، آن كذابان ازسوي خدا اندكي مهلت يافتهاند و سپس به عذابي دردناك گرفتار خواهند شد. (اي معاويه) از آن روزي بترس كه مؤمنان خشنودند و مريدان شيطان و دلبستگان به دنيا پشيمانند، مرا به داوري قرآن خواندي و خود ميداني كه تو اهل قرآن نيستي و مرادت داوري قرآن نيست. بايد از خدا ياري خواسته شود كه خدا مستعان است. ما به داوري قرآن پاسخ ميدهيم، نه به درخواست تو، هركس به حكم قرآن رضايت ندهد، به گمراهي در بيراههاي بس ناپيدا و دور افتاده، فرو ميافتد».
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و پنجم
واي كه جمعي از مقدسان و به قول نصر بن مزاحم، پيشاني پينهبستهها و به اصطلاح مقدسمآبها، شمشير كشيدند و ديگر نام «اميرالمؤمنين» را به كار نبردند، و گفتند: «اي علي، اينك كه تو را به كتاب خدا خواندهاند پاسخ مثبت ده وگرنه ما، همچنان كه عثمان را كشتيم تو را نيز ميكشيم». حضرت علي(ع) در پاسخ آنها كه حدود بيست هزارتن بودند ميفرمايد: «واي به حالتان، من نخستين كسي هستم كه همگان را به قرآن دعوت ميكنم و هم نخستين كسي هستم كه به آن پاسخ ميدهم و از من و دينداري من نسزد كه به كتاب خدا خوانده شوم و آن را نپذيرم. به راستي من از آن رو با آنها ميجنگم كه سر به فرمان قرآن نهند، آنها از فرمان خدا سرپيچي كردهاند، پيمان الهي را شكستهاند، كتاب خدا را خوار داشته و رها كردهاند، اينها اكنون نيرنگ ميبازند، اينها كساني نيستند كه بخواهند به قرآن عمل كنند». بالاخره آنها كه خطنوشتههاي احتمالي را بر قرآن ناطق، علي، اميرالمؤمنين ترجيح دادند، ظاهر را ميديدند. دشمن در مقابل، منافقان و ستون پنجم دشمن در داخل و ظاهرالصلاحها و خط و كاغذپرستها هم يك سو. علي مظلومترين فرد تاريخ اسلام، چه ميتواند بكند؟ اينان قاطعانه و با تهديد از علي ميخواهند كه مالك اشتر را كه در معرض پيروزي كامل بود از خط مقدم جبهه فراخواند، تا علي كشته نشود، آن هم به دست سپاه خودش، افسوس.
حيله معاويه و عمروعاص مسير تاريخ اسلام را عوض كرد، اسلام را در مسير سازشكاري و سياستبازي قرار داد. مالك اشتر كه در اوج پيروزي بود با تأسف برگشت و بدينوسيله دشمن، قواي پراكنده خود را جمع كرد و از اختلاف بين سپاه علي بهره برد. معاويه طي نامهاي از حضرت علي(ع) خواست كه افرادي را به داوري برگزينند تا آنها براساس كتاب خدا به رفع اختلاف بكوشند، باشد كه اين فتنه رفع شود و در آخر آن نامه مينويسد: «اي علي پرهيزگار باش و اگر اهل قرآن هستي به حكم قرآن راضي شو». حضرت علي(ع) در پاسخ او مينويسند:
«از بنده خدا، علي اميرمؤمنان، به معاويـﺔ بن ابيسفيان، اما بعد، برترين چيزها كه آدمي به آن ميپردازد، پيروي از آن چيزهايي است كه كردارش نيكو و مستوجب فضل است و ازعيب و گزندش ايمني است. ستمگري، دين و دنيا را تباه كند و كاستيها را نزد عيبجويان آشكار كند، چنانچه از چارهجويي در ميمانند، (اي معاويه) از گرايش به دنيا برحذر باش، كه به آنچه دستيابي واقعي نيست، هر چه تقدير الهي است عملي ميشود، چرا كار ناحق خود را به خدا منسوب ميكنند؟ آنها دروغزن هستند، آن كذابان ازسوي خدا اندكي مهلت يافتهاند و سپس به عذابي دردناك گرفتار خواهند شد. (اي معاويه) از آن روزي بترس كه مؤمنان خشنودند و مريدان شيطان و دلبستگان به دنيا پشيمانند، مرا به داوري قرآن خواندي و خود ميداني كه تو اهل قرآن نيستي و مرادت داوري قرآن نيست. بايد از خدا ياري خواسته شود كه خدا مستعان است. ما به داوري قرآن پاسخ ميدهيم، نه به درخواست تو، هركس به حكم قرآن رضايت ندهد، به گمراهي در بيراههاي بس ناپيدا و دور افتاده، فرو ميافتد».
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و هفتم
همه عقلاي قوم بر سفاهت ابوموسي اشعري اتفاق نظر داشتند، ولي آنها كه گول ظاهر، ريش، انزوا، چشم بستن، ذكرگفتن و سر به زيري او را خورده بودند، به او رأي دادند و سرنوشت تاريخ اسلام را به دست لرزان و بيثبات او سپردند و سرانجام با حيله و فريب عمروعاص، مسلماني را به ابتذال كشاندند.
براي داوري پيماننامهاي نوشتند و از هر دوسو دهنفر از يارانشان آن را امضا كردند. عمر بن سعد نويسنده اين پيمان بود كه روز چهارشنبه، هفدهم ماه صفر سال 37 هجري بود. داستانهاو بحثها بسيار شد و نظريهها فراوان و در اين جريان معاويه شكست خورده منكوب، بالا ميآمد و در رديف علي(ع) قرار ميگرفت و علي(ع) كه در آستانه پيروزي بود و اميرالمؤمنين، تنزل ميكرد و با معاويه در كنار هم قرار ميگرفتند. بهطوري كه خود حضرت علي(ع) در گفتاري فرمودهاند:
«َالدَّهْرُ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني حَتي يَقوُلُ مُعاويـﺔَ وَ عَلَي»، روزگار مرا پايين آورده، پايين آورده و باز هم پايين آورده كه ميگويند معاويه و علي و مرا در كنار معاويه و در رديف او قرار ميدهند.
حضرت علي(ع) در آن شرايط چه ميتوانست بكند؟ چه راهي برايش باقيمانده بود؟ دشمنان دانا و دوستان ناآگاه او را در بنبستي سخت وحشتناك قرار داده بودند. آيا ميتوانست با ياران خودش با زبان زور سخن بگويد؟ نصيحتها و اندرزها كه فايدهاي نميبخشيد، دشمن هم كه به لحاظ نبرد، كاري از پيش نبرد، از نظر تبليغاتي موفق شد و در جوامعي كه خردمندي و شعور اندك باشد، عوامفريبان، ظاهرسازان، دروغپردازان و آنها كه به جاي نوشتن مار، شكل مار را ميكشند، چقدر زود موفق ميشوند و پيروزي را به دست ميآورند و تا جهالت، ناآگاهي، تعصّب و عدم تفكر باشد، همين آش است و همين كاسه و راه نجاتي نيست، مثل آنكه گروهي مأموريت دارند كه مردم را در جهالت مطلق نگاهدارند، اختلافاندازي كنند، مردان خدا را به فتنهگري متهم نمايند و راه شيطان همچنان رهرواني دارد.
اگر حكم براساس قرآن داده ميشد، مسلم پيروزي با علي(ع) بود، اگر علي(ع) پيمان را قبول نميكرد در تاريخ مينوشتند: علي زير بار قرآن نرفت و به خونريزي پرداخت و جنگطلب بود و از سوي ديگر نور رستگاري را در اين كشتي كه عمروعاص و ابوموسي اشعري، سكاندار آن بودند مشاهده نميشد، باز هم از مردان و زنان سياست پرسيده ميشود كه، علي چه بايد ميكرد؟
نتيجه داوري هر چه ميشد به سود اسلام و علي نبود و به زيان معاويه و يارانش ختم نميشد و جمعي ديگر در ميان ياران علي پيدا شدند كه شعار «لاحُكمَ اِلالله» سر دادند و با نشستن دو حَكَم مخالفت ورزيدند، اينها همان مقدسمأبهايي بودند كه مانع جنگ شده و علي را از ادامه جنگ بازداشته بودند. آنان علي و معاويه را كه تن به حكميّت داده بودند هر دو را كافر دانستند، طرفداران و فرزندان و قبولكنندگان حكميّت را هم كافر و واجبالقتل دانستند و اينان به «خوارج» موسوم شدند و از آن روز و تا سالهاي بسيار، باعث قتل و خونريزي بين مسلمانها شدند و هنوز هم فرقههايي از آنها وجود دارند كه با صلح و با سكوت در جنوب شبهجزيره عربستان و يا در قسمتهايي از شمال آفريقا زندگي ميكنند.
خوارج هم دردسر ديگري براي دوران علي شدند كه ايام امام را مشغول داشتند.
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و هفتم
همه عقلاي قوم بر سفاهت ابوموسي اشعري اتفاق نظر داشتند، ولي آنها كه گول ظاهر، ريش، انزوا، چشم بستن، ذكرگفتن و سر به زيري او را خورده بودند، به او رأي دادند و سرنوشت تاريخ اسلام را به دست لرزان و بيثبات او سپردند و سرانجام با حيله و فريب عمروعاص، مسلماني را به ابتذال كشاندند.
براي داوري پيماننامهاي نوشتند و از هر دوسو دهنفر از يارانشان آن را امضا كردند. عمر بن سعد نويسنده اين پيمان بود كه روز چهارشنبه، هفدهم ماه صفر سال 37 هجري بود. داستانهاو بحثها بسيار شد و نظريهها فراوان و در اين جريان معاويه شكست خورده منكوب، بالا ميآمد و در رديف علي(ع) قرار ميگرفت و علي(ع) كه در آستانه پيروزي بود و اميرالمؤمنين، تنزل ميكرد و با معاويه در كنار هم قرار ميگرفتند. بهطوري كه خود حضرت علي(ع) در گفتاري فرمودهاند:
«َالدَّهْرُ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني ثُمَ اَنزَلَني حَتي يَقوُلُ مُعاويـﺔَ وَ عَلَي»، روزگار مرا پايين آورده، پايين آورده و باز هم پايين آورده كه ميگويند معاويه و علي و مرا در كنار معاويه و در رديف او قرار ميدهند.
حضرت علي(ع) در آن شرايط چه ميتوانست بكند؟ چه راهي برايش باقيمانده بود؟ دشمنان دانا و دوستان ناآگاه او را در بنبستي سخت وحشتناك قرار داده بودند. آيا ميتوانست با ياران خودش با زبان زور سخن بگويد؟ نصيحتها و اندرزها كه فايدهاي نميبخشيد، دشمن هم كه به لحاظ نبرد، كاري از پيش نبرد، از نظر تبليغاتي موفق شد و در جوامعي كه خردمندي و شعور اندك باشد، عوامفريبان، ظاهرسازان، دروغپردازان و آنها كه به جاي نوشتن مار، شكل مار را ميكشند، چقدر زود موفق ميشوند و پيروزي را به دست ميآورند و تا جهالت، ناآگاهي، تعصّب و عدم تفكر باشد، همين آش است و همين كاسه و راه نجاتي نيست، مثل آنكه گروهي مأموريت دارند كه مردم را در جهالت مطلق نگاهدارند، اختلافاندازي كنند، مردان خدا را به فتنهگري متهم نمايند و راه شيطان همچنان رهرواني دارد.
اگر حكم براساس قرآن داده ميشد، مسلم پيروزي با علي(ع) بود، اگر علي(ع) پيمان را قبول نميكرد در تاريخ مينوشتند: علي زير بار قرآن نرفت و به خونريزي پرداخت و جنگطلب بود و از سوي ديگر نور رستگاري را در اين كشتي كه عمروعاص و ابوموسي اشعري، سكاندار آن بودند مشاهده نميشد، باز هم از مردان و زنان سياست پرسيده ميشود كه، علي چه بايد ميكرد؟
نتيجه داوري هر چه ميشد به سود اسلام و علي نبود و به زيان معاويه و يارانش ختم نميشد و جمعي ديگر در ميان ياران علي پيدا شدند كه شعار «لاحُكمَ اِلالله» سر دادند و با نشستن دو حَكَم مخالفت ورزيدند، اينها همان مقدسمأبهايي بودند كه مانع جنگ شده و علي را از ادامه جنگ بازداشته بودند. آنان علي و معاويه را كه تن به حكميّت داده بودند هر دو را كافر دانستند، طرفداران و فرزندان و قبولكنندگان حكميّت را هم كافر و واجبالقتل دانستند و اينان به «خوارج» موسوم شدند و از آن روز و تا سالهاي بسيار، باعث قتل و خونريزي بين مسلمانها شدند و هنوز هم فرقههايي از آنها وجود دارند كه با صلح و با سكوت در جنوب شبهجزيره عربستان و يا در قسمتهايي از شمال آفريقا زندگي ميكنند.
خوارج هم دردسر ديگري براي دوران علي شدند كه ايام امام را مشغول داشتند.
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و نهم
عمروعاص از ابوموسي پرسيد كه رأي تو چيست؟ گفت: خلع هر دو و انتخاب مردم فرد ديگري غير از اين دو را، عمروعاص هم با او موافقت كرد و گفت: نظر من هم همين است؛ و قرار شد در اجتماع مردم، ابوموسي به منبر رود و نظر هر دو را بگويد و بعد عمروعاص هم تأييد كند، ابن عباس به ابوموسي هشدار داد كه او حيلهگرست و بگذار كه اول عمروعاص مسئلة مورد توافق را اعلام كند. من ميدانم كه او خلاف رأي تو را بيان خواهد كرد، ابوموسي كه سياستمداري و سياسيكاري نميدانست، قبول نكرد و گفت: من با عمروعاص توافق كردهام و او برخلاف نظر من سخني نخواهد گفت.
ابوموسي بر منبر شد و گفت: من و عمروعاص به اين توافق رسيديم كه علي و معاويه را خلع كنيم و آينده مردم را به شورايي واگذار نماييم كه فرد شايستهاي را براي ولايت بر خود برگزينند، سپس فرود آمد، آنگاه عمروعاص بر جاي او رفت و خطابه آغاز كرد و گفت: بهطوري كه شنيديد اين مرد مولاي خود علي را از خلافت خلع كرد و من نيز مولاي او را از خلافت خلع كردم، همچنانكه او خلع كرد و مولاي خود معاويه را بر خلافت استوار ميدارم، زيرا او كارگزار و دوستدار عثمان و انتقامگيرنده خون او و شايستهترين مردم براي اين مقام است.
ابوموسي فرياد برآورد كه خدا لعنتت كند كه غدر كردي، فجور ورزيدي و دروغ گفتي و تو مانند سگي هستي كه در هر حالي عوعو ميكند. عمروعاص به او گفت: تو هم مانند الاغي هستي كه مقداري كتاب بر پشت دارد، كنايه از آنكه درسي خواندهاي، ولي شعور نداري.
مردم وقتي فهميدند كه عمروعاص كلك زده و ابوموسي را فريب داده بر سر او ريختند و بين طرفدارانشان كتكزدن شروع شد و گروهي آنها را از هم جدا كردند. عمروعاص سر فراز به سوي شام بازگشت و ابوموسي بهسوي مكه فرار كرد. شاميان همچنان با معاويه بودند و با او بيعت كردند. تنها سپاه كوفه بودند كه جمعي بهنام خوارج با اعتراض از علي جدا شده و آماده جنگ با او شدند و علي را از فتح نهايي و پيروزي بر معاويه بازداشتند و اين معترضان همان كساني بودند كه علي را وادار به پذيرش حكمين كرده بوده و اكنون در برابر علي ايستادند كه چرا علي در امامت خود ترديد كرد؟
و مردم ميگفتند و شاعران ميسرودند: آنها كه براي رفع اختلاف اجتماع كرده بودند، خود باعث اختلاف بيشتري شدند و فتنه ديگري را بر پا كردند و دستهاي همچنان علي(ع) را تأييد کردند.
عمروعاص در اشعاري براي معاويه نوشت: «عروس خلافت به گونهاي لذتبخش آغوش به روي تو باز كرد، نگرانيها تمام شد و ديدهها آرام گرفت. آن نوعروس را در آغوش بگير و ديگر نيازي نيست كه به جنگ مشغول شوي. آن مرد اشعري سرسخت بود، ولي من اژدهايي در برابرش افكندم مثل عصاي موسي كه مارهاي افسرده او را بلعيد، اي پسر هند، او را به بازي گرفتم و متوجه خودم كردم و اكنون اين هديهاي را كه براي آن رنج بسيار كشيدم از من بگير، كه خدا نگراني را از من دور كرد، خداوند دشمني سختكوش و جنگي خواركننده را از شام و از شما دور كرد».
ياران باوفاي علي(ع) همچنان خشمگين آماده ادامه نبرد بودند. علي تصميم داشت كه دنيا را از وجود معاويه پاك سازد.
«وَ سَاَجهَدُ في اَن اُطَهَّرَ الارضَ مِنْ هذا الشَخصِ المَعكوُسِ وَ الجِسمِ المَركوسِ حَتي تَخرُجَ المَدَرَﮤُ مِن بَين حَبِّ الحَصيدِ.» بهزودي با تمام توان و توشه خواهم كوشيد تا روي زمين را از اين مردك وارون و كالبد نگون، پاكيزه گردانم و آنقدر ميكوشم تا اينكه كلوخ را از ميانه دانههاي درو شده بيرون افكنم، يعني اسلام را از آلودگيهاي كفر و نفاق پاك كنم.
متأسفانه اين فرصت به دست علي نيامد. متعصّبان جاهل و دينمداران ناآگاه و خشکمغز، مانع رهپويي علي(ع) شدند، مقدسمآبهاي بيسواد كه داعية اجتهاد داشتند و اظهارنظرهاي احمقانه در برابر امام زمان ميكردند، فرصت را از علي گرفتند، حضرت علي قواي خود را منظّم و مرتّب ميكرد تا معاويه را براندازد كه خوارج ظاهرالصلاح، مدتها او را مشغول داشتند و فرصتها را كشتند و سپاه علي(ع) را تضعيف نمودند.
ادامه دارد..
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت پنجاه و نهم
عمروعاص از ابوموسي پرسيد كه رأي تو چيست؟ گفت: خلع هر دو و انتخاب مردم فرد ديگري غير از اين دو را، عمروعاص هم با او موافقت كرد و گفت: نظر من هم همين است؛ و قرار شد در اجتماع مردم، ابوموسي به منبر رود و نظر هر دو را بگويد و بعد عمروعاص هم تأييد كند، ابن عباس به ابوموسي هشدار داد كه او حيلهگرست و بگذار كه اول عمروعاص مسئلة مورد توافق را اعلام كند. من ميدانم كه او خلاف رأي تو را بيان خواهد كرد، ابوموسي كه سياستمداري و سياسيكاري نميدانست، قبول نكرد و گفت: من با عمروعاص توافق كردهام و او برخلاف نظر من سخني نخواهد گفت.
ابوموسي بر منبر شد و گفت: من و عمروعاص به اين توافق رسيديم كه علي و معاويه را خلع كنيم و آينده مردم را به شورايي واگذار نماييم كه فرد شايستهاي را براي ولايت بر خود برگزينند، سپس فرود آمد، آنگاه عمروعاص بر جاي او رفت و خطابه آغاز كرد و گفت: بهطوري كه شنيديد اين مرد مولاي خود علي را از خلافت خلع كرد و من نيز مولاي او را از خلافت خلع كردم، همچنانكه او خلع كرد و مولاي خود معاويه را بر خلافت استوار ميدارم، زيرا او كارگزار و دوستدار عثمان و انتقامگيرنده خون او و شايستهترين مردم براي اين مقام است.
ابوموسي فرياد برآورد كه خدا لعنتت كند كه غدر كردي، فجور ورزيدي و دروغ گفتي و تو مانند سگي هستي كه در هر حالي عوعو ميكند. عمروعاص به او گفت: تو هم مانند الاغي هستي كه مقداري كتاب بر پشت دارد، كنايه از آنكه درسي خواندهاي، ولي شعور نداري.
مردم وقتي فهميدند كه عمروعاص كلك زده و ابوموسي را فريب داده بر سر او ريختند و بين طرفدارانشان كتكزدن شروع شد و گروهي آنها را از هم جدا كردند. عمروعاص سر فراز به سوي شام بازگشت و ابوموسي بهسوي مكه فرار كرد. شاميان همچنان با معاويه بودند و با او بيعت كردند. تنها سپاه كوفه بودند كه جمعي بهنام خوارج با اعتراض از علي جدا شده و آماده جنگ با او شدند و علي را از فتح نهايي و پيروزي بر معاويه بازداشتند و اين معترضان همان كساني بودند كه علي را وادار به پذيرش حكمين كرده بوده و اكنون در برابر علي ايستادند كه چرا علي در امامت خود ترديد كرد؟
و مردم ميگفتند و شاعران ميسرودند: آنها كه براي رفع اختلاف اجتماع كرده بودند، خود باعث اختلاف بيشتري شدند و فتنه ديگري را بر پا كردند و دستهاي همچنان علي(ع) را تأييد کردند.
عمروعاص در اشعاري براي معاويه نوشت: «عروس خلافت به گونهاي لذتبخش آغوش به روي تو باز كرد، نگرانيها تمام شد و ديدهها آرام گرفت. آن نوعروس را در آغوش بگير و ديگر نيازي نيست كه به جنگ مشغول شوي. آن مرد اشعري سرسخت بود، ولي من اژدهايي در برابرش افكندم مثل عصاي موسي كه مارهاي افسرده او را بلعيد، اي پسر هند، او را به بازي گرفتم و متوجه خودم كردم و اكنون اين هديهاي را كه براي آن رنج بسيار كشيدم از من بگير، كه خدا نگراني را از من دور كرد، خداوند دشمني سختكوش و جنگي خواركننده را از شام و از شما دور كرد».
ياران باوفاي علي(ع) همچنان خشمگين آماده ادامه نبرد بودند. علي تصميم داشت كه دنيا را از وجود معاويه پاك سازد.
«وَ سَاَجهَدُ في اَن اُطَهَّرَ الارضَ مِنْ هذا الشَخصِ المَعكوُسِ وَ الجِسمِ المَركوسِ حَتي تَخرُجَ المَدَرَﮤُ مِن بَين حَبِّ الحَصيدِ.» بهزودي با تمام توان و توشه خواهم كوشيد تا روي زمين را از اين مردك وارون و كالبد نگون، پاكيزه گردانم و آنقدر ميكوشم تا اينكه كلوخ را از ميانه دانههاي درو شده بيرون افكنم، يعني اسلام را از آلودگيهاي كفر و نفاق پاك كنم.
متأسفانه اين فرصت به دست علي نيامد. متعصّبان جاهل و دينمداران ناآگاه و خشکمغز، مانع رهپويي علي(ع) شدند، مقدسمآبهاي بيسواد كه داعية اجتهاد داشتند و اظهارنظرهاي احمقانه در برابر امام زمان ميكردند، فرصت را از علي گرفتند، حضرت علي قواي خود را منظّم و مرتّب ميكرد تا معاويه را براندازد كه خوارج ظاهرالصلاح، مدتها او را مشغول داشتند و فرصتها را كشتند و سپاه علي(ع) را تضعيف نمودند.
ادامه دارد..
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت شصتم
در سال 40 شاهد بوديم كه فردي از همان خوارج بهنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان با ضربت ناگهاني خود علي را به شهادت رسانيد.
علي از رنجهاي دوستان نادان و دشمنانش آسوده شد، چون ضربت ابن ملجم بر پيشانياش فرود آمد، فرمود: «فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبَه» به خداي كعبه قسم كه آسوده شدم، آري علي آسوده شد.
در نبرد صفين طبق نوشتههاي ارائه شده، از شاميان چهل و پنجهزار و از عراقيان بيست و پنجهزار كشته شدند و اين هم صفحهاي ديگر از جنايتهاي بنياميّه بود.
در فرصت بين جنگ نهروان با خوارج و شهادت حضرت علي(ع)، عمروعاص و معاويه احساس پيروزي فوقالعاده ميكردند، عمروعاص در اشعاري ميسرايد:
«خَدَعتُ اَبا مُوسي خَديعـ شَيطَمٍ يُخادِعُ سُقباً في فَلاٍ مِنالارضِ»
به ابوموسي نيرنگ زدم، كلاه گشادي بر سرش گذاشتم، چنانكه شتر بچهاي را با زيني برآمده فريب ميدهند. به او گفتم كه آن دو پيشوا را قبول نداريم و پيش از آنكه دشواريها بيشتر شود هر دو را خلع ميكنيم، چون آنها با هم توافقي ندارند و هر دو باطلند، او سخن مرا پذيرفت و مولايش را خلع كرد و رفيق من معاويه خليفه شد.
ابن عباس در پاسخ او ميگويد: تو دروغگويي، داوري تو فرد فاسق و تبهكار براي كسي ارزش ندارد و علي همچنان مولاي ماست و...
شاعران بسياري اين داوري مسخره را به شعر درآوردند و كار عمروعاص را زشت شمردند.
همه تاريخنگاران نقل كردهاند كه از آن پس علي(ع) در قنوت نماز صبح يا پس از آن به معاويه، عمروعاص، ابوموسي اشعري و چندتن ديگر از بازيگران صحنه حكميّت لعن ميكرد.
از آن پس كار معاويه، خريدن ياران علي(ع) بود و هر روز كسي را ميخريد و آنها كه در ترديد و دودلي افتاده بودند خود را به پولها و خلعتهاي معاويه ميفروختند و بيشتر، راه انزوا را در پيش ميگرفتند و مؤمنان به علي، ناشناس، كنار رفته و بيتفاوت ميشدند و نتيجه تلاشها، كوششها و جهادهاي خود را در وجود معاويه مجسم ميديدند، ولي آنها كه علي(ع) را درك كرده بودند، امثال مالكاشتر، محمد بن ابيبكر، عبدالله بن عباس و... دست از دامن علي(ع) برنميداشتند.
ادامه دارد......
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت شصتم
در سال 40 شاهد بوديم كه فردي از همان خوارج بهنام عبدالرحمن بن ملجم مرادي، در سحرگاه شب نوزدهم ماه مبارك رمضان با ضربت ناگهاني خود علي را به شهادت رسانيد.
علي از رنجهاي دوستان نادان و دشمنانش آسوده شد، چون ضربت ابن ملجم بر پيشانياش فرود آمد، فرمود: «فُزتُ وَ رَبِّ الكَعبَه» به خداي كعبه قسم كه آسوده شدم، آري علي آسوده شد.
در نبرد صفين طبق نوشتههاي ارائه شده، از شاميان چهل و پنجهزار و از عراقيان بيست و پنجهزار كشته شدند و اين هم صفحهاي ديگر از جنايتهاي بنياميّه بود.
در فرصت بين جنگ نهروان با خوارج و شهادت حضرت علي(ع)، عمروعاص و معاويه احساس پيروزي فوقالعاده ميكردند، عمروعاص در اشعاري ميسرايد:
«خَدَعتُ اَبا مُوسي خَديعـ شَيطَمٍ يُخادِعُ سُقباً في فَلاٍ مِنالارضِ»
به ابوموسي نيرنگ زدم، كلاه گشادي بر سرش گذاشتم، چنانكه شتر بچهاي را با زيني برآمده فريب ميدهند. به او گفتم كه آن دو پيشوا را قبول نداريم و پيش از آنكه دشواريها بيشتر شود هر دو را خلع ميكنيم، چون آنها با هم توافقي ندارند و هر دو باطلند، او سخن مرا پذيرفت و مولايش را خلع كرد و رفيق من معاويه خليفه شد.
ابن عباس در پاسخ او ميگويد: تو دروغگويي، داوري تو فرد فاسق و تبهكار براي كسي ارزش ندارد و علي همچنان مولاي ماست و...
شاعران بسياري اين داوري مسخره را به شعر درآوردند و كار عمروعاص را زشت شمردند.
همه تاريخنگاران نقل كردهاند كه از آن پس علي(ع) در قنوت نماز صبح يا پس از آن به معاويه، عمروعاص، ابوموسي اشعري و چندتن ديگر از بازيگران صحنه حكميّت لعن ميكرد.
از آن پس كار معاويه، خريدن ياران علي(ع) بود و هر روز كسي را ميخريد و آنها كه در ترديد و دودلي افتاده بودند خود را به پولها و خلعتهاي معاويه ميفروختند و بيشتر، راه انزوا را در پيش ميگرفتند و مؤمنان به علي، ناشناس، كنار رفته و بيتفاوت ميشدند و نتيجه تلاشها، كوششها و جهادهاي خود را در وجود معاويه مجسم ميديدند، ولي آنها كه علي(ع) را درك كرده بودند، امثال مالكاشتر، محمد بن ابيبكر، عبدالله بن عباس و... دست از دامن علي(ع) برنميداشتند.
ادامه دارد......
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت شصت وهفت
یکی از مؤمنان مخلص و افراد لایق زمان حضرت امام علی(ع) و از قهرمانان تاریخ اسلام، قیس پسر سعد بن عباده میباشد. کنیهاش ابوالفضل و از صحابیان پیامبر(ص) و از شیعیان پایدار علی(ع) و امام حسن مجتبی(ع) بود، قدی کشیده و موهائی بلند و بدون محاسن داشت، خوشسیما و خوشمنظر و زاهد و شب زندهدار، دلیر و شجاع، کارآمد و بخشنده بود، ناطقی توانمند و سخنگوئی با اقتدار، خردورزی نمونه و شاعری با قریحه و در کمال و جمال مخصوصاً در زمان حضرت علی(ع) نمونه به حساب میآمد، پس از رحلت رسول خدا(ص) برخی از انصار پدر او را برای خلافت پیشنهاد کردند، که ابوبکر و عمر بر آنها فائق آمدند.
قیس و پدرش پیوسته سروری داشتند و از لحاظ عقل و اندیشه بر دیگران برتر و در بخشندگی و نعمتبخشی سرآمد محسوب میشدند، در زمان پیامبر(ص) به عنوان فرماندة انتظامات حضرت علی (ع) و تأمینکنندة امنیت مدینه و در جنگها و پرچم انصار در دست او بود.
پس از رحلت رسولالله(ص)، پیوسته ملازم حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) و معترف به ولایت و وصایت آن حضرت بود و گفته شده با ابوبکر بیعت نکرد ، و پس از شهادت علی(ع) در خدمت امام حسن مجتبی(ع) و یار باوفای آن حضرت و در همه جا مدافع اهل بیت پیامبر(ع) بود. قیس در شعری در مدح علی(ع) میسراید:
وَ عَلیٌ اِمامُنا و امامٌ
لِسَوانا به التَزیلُ
یومَ قال النبیّ مَن کُنتُ مولاهُ
فهذا مولاهُ خَطبٌ جَلیل
علی امام ما و امام دیگران است که قرآن در شأن او نازل شده، روزی که محمد فرمود: هر کس را من مولای اویم، پس از من علی مولای او است و این آشکارترین هشداری بود که به امت داده شد.
و این پاسخی است برای آنها که پس از چهارده قرن، برای کلمة مولا معانی دیگری را مطرح میکنند و این کسی که معاصر و معاشر علی(ع) بوده، علی(ع) را امام برای همة مردم میداند.
هنگامی که در سال 35 هجری مردم با حضرت علی(ع) برای خلافت بیعت کردند، امام(ع) در سال 36 قیس بن سعد را برای حکومت مصر فرستادند، همان هنگام که امام(ع) برای جنگ جمل آماده میشدند به او فرمودند: «ای قیس، به طرف مصر حرکت کن که تو را به ولایت آن سامان مأمور کردم. افراد مورد اعتماد خود را از مدینه بردار و همراه ببر... چون به مصر وارد شدی به خوبان آنها نیکی کن بر آشوبگران سخت بگیر، با مردم (اهل هر بینشی) مهربان باش، زیرا مدارا و برخوردهای آرام با مردم، فرخنده و مبارک است». قیس فرمان امام را پذیرفت و تنها با خانوادهاش به مصر رفت، روز نخست ماه ربیعالاول سال 36 هجری وارد مصر شد. در اجتماع مردم در مسجد بالای منبر رفت و دستور داد که نامة حضرت علی(ع) را برای مردم خواندند. سپس خطبهای خواند پس از حمد و ثنای الهی گفت: «سپاس خداوند را که حق را دگرباره زنده ساخت و باطل را از بین برد و ستمگران را سرکوب نمود. ای مردم امروز ما با بهترین فرد بعد از رسول خدا(ص) بیعت نمودیم، اکنون نیز شما بپاخیزید و بر کتاب خدا و سنت و روش رسول گرامی او(ص)، با علی بیعت کنید. بنابراین اگر ما با کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) عمل نکنیم بیعتی بر گردن شما نخواهیم داشت»، مردم مصر با او بیعت کردند. همة اشراف و رؤسای قبایل فرمان او را پذیرفتند، مدیریت و فرماندهی فیس بسیار قوی و باشکوه بود، همة مصریان با رضایت با حضرت علی(ع) بیعت نمودند.
ادامه دارد.....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت شصت وهفت
یکی از مؤمنان مخلص و افراد لایق زمان حضرت امام علی(ع) و از قهرمانان تاریخ اسلام، قیس پسر سعد بن عباده میباشد. کنیهاش ابوالفضل و از صحابیان پیامبر(ص) و از شیعیان پایدار علی(ع) و امام حسن مجتبی(ع) بود، قدی کشیده و موهائی بلند و بدون محاسن داشت، خوشسیما و خوشمنظر و زاهد و شب زندهدار، دلیر و شجاع، کارآمد و بخشنده بود، ناطقی توانمند و سخنگوئی با اقتدار، خردورزی نمونه و شاعری با قریحه و در کمال و جمال مخصوصاً در زمان حضرت علی(ع) نمونه به حساب میآمد، پس از رحلت رسول خدا(ص) برخی از انصار پدر او را برای خلافت پیشنهاد کردند، که ابوبکر و عمر بر آنها فائق آمدند.
قیس و پدرش پیوسته سروری داشتند و از لحاظ عقل و اندیشه بر دیگران برتر و در بخشندگی و نعمتبخشی سرآمد محسوب میشدند، در زمان پیامبر(ص) به عنوان فرماندة انتظامات حضرت علی (ع) و تأمینکنندة امنیت مدینه و در جنگها و پرچم انصار در دست او بود.
پس از رحلت رسولالله(ص)، پیوسته ملازم حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) و معترف به ولایت و وصایت آن حضرت بود و گفته شده با ابوبکر بیعت نکرد ، و پس از شهادت علی(ع) در خدمت امام حسن مجتبی(ع) و یار باوفای آن حضرت و در همه جا مدافع اهل بیت پیامبر(ع) بود. قیس در شعری در مدح علی(ع) میسراید:
وَ عَلیٌ اِمامُنا و امامٌ
لِسَوانا به التَزیلُ
یومَ قال النبیّ مَن کُنتُ مولاهُ
فهذا مولاهُ خَطبٌ جَلیل
علی امام ما و امام دیگران است که قرآن در شأن او نازل شده، روزی که محمد فرمود: هر کس را من مولای اویم، پس از من علی مولای او است و این آشکارترین هشداری بود که به امت داده شد.
و این پاسخی است برای آنها که پس از چهارده قرن، برای کلمة مولا معانی دیگری را مطرح میکنند و این کسی که معاصر و معاشر علی(ع) بوده، علی(ع) را امام برای همة مردم میداند.
هنگامی که در سال 35 هجری مردم با حضرت علی(ع) برای خلافت بیعت کردند، امام(ع) در سال 36 قیس بن سعد را برای حکومت مصر فرستادند، همان هنگام که امام(ع) برای جنگ جمل آماده میشدند به او فرمودند: «ای قیس، به طرف مصر حرکت کن که تو را به ولایت آن سامان مأمور کردم. افراد مورد اعتماد خود را از مدینه بردار و همراه ببر... چون به مصر وارد شدی به خوبان آنها نیکی کن بر آشوبگران سخت بگیر، با مردم (اهل هر بینشی) مهربان باش، زیرا مدارا و برخوردهای آرام با مردم، فرخنده و مبارک است». قیس فرمان امام را پذیرفت و تنها با خانوادهاش به مصر رفت، روز نخست ماه ربیعالاول سال 36 هجری وارد مصر شد. در اجتماع مردم در مسجد بالای منبر رفت و دستور داد که نامة حضرت علی(ع) را برای مردم خواندند. سپس خطبهای خواند پس از حمد و ثنای الهی گفت: «سپاس خداوند را که حق را دگرباره زنده ساخت و باطل را از بین برد و ستمگران را سرکوب نمود. ای مردم امروز ما با بهترین فرد بعد از رسول خدا(ص) بیعت نمودیم، اکنون نیز شما بپاخیزید و بر کتاب خدا و سنت و روش رسول گرامی او(ص)، با علی بیعت کنید. بنابراین اگر ما با کتاب خدا و سنت پیامبر(ص) عمل نکنیم بیعتی بر گردن شما نخواهیم داشت»، مردم مصر با او بیعت کردند. همة اشراف و رؤسای قبایل فرمان او را پذیرفتند، مدیریت و فرماندهی فیس بسیار قوی و باشکوه بود، همة مصریان با رضایت با حضرت علی(ع) بیعت نمودند.
ادامه دارد.....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد
ابوسفیان پیش از ورود سپاه اسلام به مکّه با روحیهای افسرده و شکستخورده خود را به مکّه رسانید و مردم را از خطر هجوم مسلمانان آگاه کرد. کسي که بايد به مردم روحيّه مقاومت بدهد، پيامآور گروه مهاجم شده است.
همسرش هند سخت بر او حمله کرد و او را ترسو و بزدل خواند و ریش او را گرفته و میکشید و میگفت: ای مردم این پیر احمق و خرفت را که برای خبرگیری فرستاده بودید، علاوه براینکه دست خالی برگشته، اکنون خبر پیروزی دشمن را آورده، او را بکشید، ای مردم آماده جنگ شوید، از خود و شهر خود دفاع کنید، که ابوسفیان فریاد زد، مردم گول این زن را نخورید، محمد هماکنون با سپاهی گران فرا میرسد، بروید و در خانههای خود پنهان شوید، که هر کس درِ خانهاش را به روی خود ببندد ایمن خواهد بود.
خانۀ ابوسفیان نیز خانۀ امن اعلام شده و خودش در نظر مردم مکه، کارگزار خود فروختۀ سپاه مهاجم است، اگر مردم مکه همه مسلمان نشده بودند، ابوسفیان را بدترین کس و سر سپردۀ دشمن به خاطر اموالش و خانهاش میدانستند.
قدرت سپاه اسلام و شکوه و عظمت فتح مکه، مانع شد که قریشیان به فرومایگی و زبونی ابوسفیان سودپرست پی ببرند، او به ظاهر مسلمان شده بود، تا آنکه چیزی را از دست ندهد، گرچه او کسی نبود که شرفی و اعتباری داشته باشد، البته ثروتش سر جایش بود و مسلمانها هم متعرّض آن نشدند، ولی از نظر شخصیتی دیگر هیچ شده بود، هیچ!
وقتی معاویه شنید که پدرش ابوسفیان، تصمیم به مسلمان شدن گرفته، اشعاری را برای او نوشت و فرستاد:
«یا صَخر لاتسلمــنَّ یومـــاً فتَفضَحنَـا
بَعد الذیـنَ ببدرٍ اَصبَحـــوُا مَـزَقا»
ای صخر(ابوسفیان) مبادا مسلمان شوی و ما را به ننگ و رسوايی بیالايی، پس از آنکه چه شخصیتهايی در جنگ بدر، تکه پاره شدند، دايیام ، عمویم و عموی مادرم، و حنظله برادرم که پس از مرگ او خواب و آرامش نداشتیم، ای ابوسفیان مبادا کاری کنی که ما و خویشانمان را در مکه انگشتنما سازی، مرگ برای ما بیشتر قابل تحمّل و آسانتر از آن است که دشمنان به ما بگویند: پسر حرب روی از بت عزّی برگرداند.
این اشعار چند روز پيش از فتح مکّه و دستیابی مسلمانان به شهر مکه سروده شده بود.
در آن فتح چندتن از جوانان مکه که بیشتر از بنیامیّه بودند، از روی غروری که داشتند خواستند در برابر هجوم مسلمانان مقاومت کنند، معاویه از روی ترس یا زیرکی حاضر نشد با اینان همکاری کند، گرچه آنها اکثر به دست سپاهیان اسلام کشته شدند، ولی معاویه خود را در مسجد الحرام به داخل اسیران انداخت و او هم از آزاد شدهها (طلقاء) بهشمار آمد و جان به در برد و اینان اسیران جنگی آزاد شدۀ مسلمانان، محمد(ص) و یاران او بودند.
سپاه اسلام در روز بیستم ماه مبارک رمضان سال هشتم از هجرت، با اقتدار وارد مکه شدند. هیچ مانعی سر راهشان نبود و هیچکس مقاومت نکرد. تسلیمشدن به موقع ابوسفیان باعث شد که در تمام نقاط شهر هیچ انگیزهای برای مقاومت نباشد، حتی در کوچهها، روی تپّهها و پشت سنگها هم کسی سنگر نگرفته بود.
تعدادی از جوانهای شهر که تصمیم به پایداری داشتند با پنهانشدن معاویه و فرار او و کشتهشدن چند نفرشان، آنها هم اسلحه بر زمین گذاشتند، مردم شهر همه وحشتزده و تسلیم بودند، هر گونه اراده و تصمیمی از آنها سلب شده بود، هیچکس هیچ حرکتی از خود نشان نمیداد، همه با نهایت اضطراب به سپاه پیروز محمد(ص) مینگریستند، که با ابّهت از هر طرف به شهر وارد و بهسوي خانۀ کعبه پیش میرفتند. ترس از محمد(ص) و مسلمانها به دل همۀ مشرکان افتاده بود، «نَصَرهُ بِالرُعْب.»
دههزار تن رزمندۀ اسلام، با شکوه و جلال به دور خانۀ خدا به طواف پرداختند صدای بلند تکبیرشان کوههای مکه را هم میلرزاند و انعکاس آن صدا، دلها را از جا میکند و قدرت تکلّم را از ساکنان مکه گرفته بود.
ادامه دارد.....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد
ابوسفیان پیش از ورود سپاه اسلام به مکّه با روحیهای افسرده و شکستخورده خود را به مکّه رسانید و مردم را از خطر هجوم مسلمانان آگاه کرد. کسي که بايد به مردم روحيّه مقاومت بدهد، پيامآور گروه مهاجم شده است.
همسرش هند سخت بر او حمله کرد و او را ترسو و بزدل خواند و ریش او را گرفته و میکشید و میگفت: ای مردم این پیر احمق و خرفت را که برای خبرگیری فرستاده بودید، علاوه براینکه دست خالی برگشته، اکنون خبر پیروزی دشمن را آورده، او را بکشید، ای مردم آماده جنگ شوید، از خود و شهر خود دفاع کنید، که ابوسفیان فریاد زد، مردم گول این زن را نخورید، محمد هماکنون با سپاهی گران فرا میرسد، بروید و در خانههای خود پنهان شوید، که هر کس درِ خانهاش را به روی خود ببندد ایمن خواهد بود.
خانۀ ابوسفیان نیز خانۀ امن اعلام شده و خودش در نظر مردم مکه، کارگزار خود فروختۀ سپاه مهاجم است، اگر مردم مکه همه مسلمان نشده بودند، ابوسفیان را بدترین کس و سر سپردۀ دشمن به خاطر اموالش و خانهاش میدانستند.
قدرت سپاه اسلام و شکوه و عظمت فتح مکه، مانع شد که قریشیان به فرومایگی و زبونی ابوسفیان سودپرست پی ببرند، او به ظاهر مسلمان شده بود، تا آنکه چیزی را از دست ندهد، گرچه او کسی نبود که شرفی و اعتباری داشته باشد، البته ثروتش سر جایش بود و مسلمانها هم متعرّض آن نشدند، ولی از نظر شخصیتی دیگر هیچ شده بود، هیچ!
وقتی معاویه شنید که پدرش ابوسفیان، تصمیم به مسلمان شدن گرفته، اشعاری را برای او نوشت و فرستاد:
«یا صَخر لاتسلمــنَّ یومـــاً فتَفضَحنَـا
بَعد الذیـنَ ببدرٍ اَصبَحـــوُا مَـزَقا»
ای صخر(ابوسفیان) مبادا مسلمان شوی و ما را به ننگ و رسوايی بیالايی، پس از آنکه چه شخصیتهايی در جنگ بدر، تکه پاره شدند، دايیام ، عمویم و عموی مادرم، و حنظله برادرم که پس از مرگ او خواب و آرامش نداشتیم، ای ابوسفیان مبادا کاری کنی که ما و خویشانمان را در مکه انگشتنما سازی، مرگ برای ما بیشتر قابل تحمّل و آسانتر از آن است که دشمنان به ما بگویند: پسر حرب روی از بت عزّی برگرداند.
این اشعار چند روز پيش از فتح مکّه و دستیابی مسلمانان به شهر مکه سروده شده بود.
در آن فتح چندتن از جوانان مکه که بیشتر از بنیامیّه بودند، از روی غروری که داشتند خواستند در برابر هجوم مسلمانان مقاومت کنند، معاویه از روی ترس یا زیرکی حاضر نشد با اینان همکاری کند، گرچه آنها اکثر به دست سپاهیان اسلام کشته شدند، ولی معاویه خود را در مسجد الحرام به داخل اسیران انداخت و او هم از آزاد شدهها (طلقاء) بهشمار آمد و جان به در برد و اینان اسیران جنگی آزاد شدۀ مسلمانان، محمد(ص) و یاران او بودند.
سپاه اسلام در روز بیستم ماه مبارک رمضان سال هشتم از هجرت، با اقتدار وارد مکه شدند. هیچ مانعی سر راهشان نبود و هیچکس مقاومت نکرد. تسلیمشدن به موقع ابوسفیان باعث شد که در تمام نقاط شهر هیچ انگیزهای برای مقاومت نباشد، حتی در کوچهها، روی تپّهها و پشت سنگها هم کسی سنگر نگرفته بود.
تعدادی از جوانهای شهر که تصمیم به پایداری داشتند با پنهانشدن معاویه و فرار او و کشتهشدن چند نفرشان، آنها هم اسلحه بر زمین گذاشتند، مردم شهر همه وحشتزده و تسلیم بودند، هر گونه اراده و تصمیمی از آنها سلب شده بود، هیچکس هیچ حرکتی از خود نشان نمیداد، همه با نهایت اضطراب به سپاه پیروز محمد(ص) مینگریستند، که با ابّهت از هر طرف به شهر وارد و بهسوي خانۀ کعبه پیش میرفتند. ترس از محمد(ص) و مسلمانها به دل همۀ مشرکان افتاده بود، «نَصَرهُ بِالرُعْب.»
دههزار تن رزمندۀ اسلام، با شکوه و جلال به دور خانۀ خدا به طواف پرداختند صدای بلند تکبیرشان کوههای مکه را هم میلرزاند و انعکاس آن صدا، دلها را از جا میکند و قدرت تکلّم را از ساکنان مکه گرفته بود.
ادامه دارد.....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد و سه
درست است که ابوسفیان از اسب قدرت به زیر افتاده بود، ولی هنوز ریاست پرقدرتترین و پرجمعیتترین قبیلۀ عرب، یعنی بنیامیه را برعهده داشت، نظر و اقدام او میتوانست تعیینکننده باشد.
از فتح مکه تا رحلت محمد(ص)، 28 صفر سال یازدهم هجرت، تنها دوسال و پنجماه و هشتروز طول کشید، در این مدت ابوسفیان فرصتی پیدا نکرد که خود را به پیامبر(ص) نزدیک کند و یا چیزی را از او بیاموزد، تنها توانست پسرش معاویه را برای مدت کمی بهعنوان نویسندۀ نامهها به درون اطرافیان محمد(ص) نفوذ دهد، تا اوضاع را به نحو احسن ارزیابی کند و اطلاعات لازم را به دست آورد، او نتوانست جز تعدادی نامه و چند پیام چیز دیگری برای پیغمبر(ص) بنویسد.
ابوسفیان در ایام حجـالوداع شاهد و ناظر واقعۀ غدیرخم، معرّفي و انتصاب علی بن ابیطالب(ع) ازسوي خدا و پیغمبر(ص) بود و آن موضوعی نبود که در آن ایام و در محیط محدود حجاز کسی فراموش کرده باشد، او نیز در اندیشه بود که در آینده چه خواهد شد؟ و اگر علی که نماد عدالت است بر مسلمین حاکم و جانشین پیغمبر شود، مردم چه سرنوشتی خواهند داشت و بنیامیّه در کجای این صحنه قرار خواهند گرفت؟
ابوسفیان با مغیرﺓ بن شعبه، پس از مسلمانی، پس از حجـالوداع، در توطئۀ عقبه، برای کشتن محمد(ص) دست داشت، با اینکه میدانست محمد(ص) واپسین ایام زندگی را میگذراند، میخواست پيش از مرگ، کودتايی کرده و اوضاع را در دست گیرد و مدعیان جانشینی محمد(ص) را سرکوب کند، و حاکمیّت پیشین را برقرار نماید.
ابوسفیان در مدت دوسال و چند ماهی که تا رحلت پیامبر(ص) باقی بود، در کارها دخالتی نداشت، یعنی مسلمانان پیشین، مهاجر و انصار به او فرصت خودنمايی نمیدادند، ولی سیاستمداری، قدرت تفکّر، بینشهای اجتماعی و آیندهنگری را که نمیتوانستند از او بگیرند. او بهتر از بسیاری از سیاستبازان آن زمان مسائل را میفهمید و آن را ارزیابی میکرد و به فکر آیندۀ بنیامیه بود، آن وقتها علاوه بر چوب و سنگ، آدمها و قبیلهها هم بت بودند، برای احیای اجداد مرده، پوسیده و قبیلههای در هم کوفتۀ خود تلاش میکردند. مبارزات، تفاخرات، شعارها، جنگها، خونریزیها، حملهها و... بر اساس تفکر توحیدی نبود، اگر در جايی خدا نباشد، هر کسی و هر چیزی میتواند جای خدا را بگیرد. منیّتها، خودکامگیها، خودمحوریها، خودبزرگبینیها و... جای خدا مینشینند!
اگر از امثال ابوسفیان بت هُبل را گرفته بودند و مسلمانها آن را شکسته بودند، ولی بت قبیلۀ بنیامیّه، که سفت و محکم سر جایش بود، روی آن کار میشد، فرصتی پیش آمده بود که بنیان آن را محکم کنند و آنها که به جای پیامبر(ص) نشستند نه خواستند و نه توانستند که آن بتها را بشکنند و ديديم که چه بسيار خونريزيها که پديد آمد. در مسير خدا و دين، که دشمني و آدمکشي و فساد جايي ندارد.
در هنگام سفر و در مدینه، ابوسفیان هم به اصطلاح نگران حال پیامبر(ص) بود! و عجیب است که در آن زمان افراد خاصی نگران حال پیغمبر(ص) بودند، جای نگرانی هم داشت، چون با مرگ پیغمبر(ص) بسیاری از سرنوشتها رقم میخورد، تنها چیزی که مورد نظر سیاستمداران روز نبود، آیندۀ اسلام بود. همه روی شخص خودشان و آیندۀ رهبری مسلمین و حکمروايی بر آنان فکر میکردند، آنچه باید باشد، من هستم و اندیشۀ من و قبیلۀ من و قدرت من! و آنچه نباید باشد تفکرّ علی است و عدالتش و آزاد اندیشیاش و تقوایش... پس همه نگران خود بودند نه پيامبر(ص).
ادامه دارد...
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد و سه
درست است که ابوسفیان از اسب قدرت به زیر افتاده بود، ولی هنوز ریاست پرقدرتترین و پرجمعیتترین قبیلۀ عرب، یعنی بنیامیه را برعهده داشت، نظر و اقدام او میتوانست تعیینکننده باشد.
از فتح مکه تا رحلت محمد(ص)، 28 صفر سال یازدهم هجرت، تنها دوسال و پنجماه و هشتروز طول کشید، در این مدت ابوسفیان فرصتی پیدا نکرد که خود را به پیامبر(ص) نزدیک کند و یا چیزی را از او بیاموزد، تنها توانست پسرش معاویه را برای مدت کمی بهعنوان نویسندۀ نامهها به درون اطرافیان محمد(ص) نفوذ دهد، تا اوضاع را به نحو احسن ارزیابی کند و اطلاعات لازم را به دست آورد، او نتوانست جز تعدادی نامه و چند پیام چیز دیگری برای پیغمبر(ص) بنویسد.
ابوسفیان در ایام حجـالوداع شاهد و ناظر واقعۀ غدیرخم، معرّفي و انتصاب علی بن ابیطالب(ع) ازسوي خدا و پیغمبر(ص) بود و آن موضوعی نبود که در آن ایام و در محیط محدود حجاز کسی فراموش کرده باشد، او نیز در اندیشه بود که در آینده چه خواهد شد؟ و اگر علی که نماد عدالت است بر مسلمین حاکم و جانشین پیغمبر شود، مردم چه سرنوشتی خواهند داشت و بنیامیّه در کجای این صحنه قرار خواهند گرفت؟
ابوسفیان با مغیرﺓ بن شعبه، پس از مسلمانی، پس از حجـالوداع، در توطئۀ عقبه، برای کشتن محمد(ص) دست داشت، با اینکه میدانست محمد(ص) واپسین ایام زندگی را میگذراند، میخواست پيش از مرگ، کودتايی کرده و اوضاع را در دست گیرد و مدعیان جانشینی محمد(ص) را سرکوب کند، و حاکمیّت پیشین را برقرار نماید.
ابوسفیان در مدت دوسال و چند ماهی که تا رحلت پیامبر(ص) باقی بود، در کارها دخالتی نداشت، یعنی مسلمانان پیشین، مهاجر و انصار به او فرصت خودنمايی نمیدادند، ولی سیاستمداری، قدرت تفکّر، بینشهای اجتماعی و آیندهنگری را که نمیتوانستند از او بگیرند. او بهتر از بسیاری از سیاستبازان آن زمان مسائل را میفهمید و آن را ارزیابی میکرد و به فکر آیندۀ بنیامیه بود، آن وقتها علاوه بر چوب و سنگ، آدمها و قبیلهها هم بت بودند، برای احیای اجداد مرده، پوسیده و قبیلههای در هم کوفتۀ خود تلاش میکردند. مبارزات، تفاخرات، شعارها، جنگها، خونریزیها، حملهها و... بر اساس تفکر توحیدی نبود، اگر در جايی خدا نباشد، هر کسی و هر چیزی میتواند جای خدا را بگیرد. منیّتها، خودکامگیها، خودمحوریها، خودبزرگبینیها و... جای خدا مینشینند!
اگر از امثال ابوسفیان بت هُبل را گرفته بودند و مسلمانها آن را شکسته بودند، ولی بت قبیلۀ بنیامیّه، که سفت و محکم سر جایش بود، روی آن کار میشد، فرصتی پیش آمده بود که بنیان آن را محکم کنند و آنها که به جای پیامبر(ص) نشستند نه خواستند و نه توانستند که آن بتها را بشکنند و ديديم که چه بسيار خونريزيها که پديد آمد. در مسير خدا و دين، که دشمني و آدمکشي و فساد جايي ندارد.
در هنگام سفر و در مدینه، ابوسفیان هم به اصطلاح نگران حال پیامبر(ص) بود! و عجیب است که در آن زمان افراد خاصی نگران حال پیغمبر(ص) بودند، جای نگرانی هم داشت، چون با مرگ پیغمبر(ص) بسیاری از سرنوشتها رقم میخورد، تنها چیزی که مورد نظر سیاستمداران روز نبود، آیندۀ اسلام بود. همه روی شخص خودشان و آیندۀ رهبری مسلمین و حکمروايی بر آنان فکر میکردند، آنچه باید باشد، من هستم و اندیشۀ من و قبیلۀ من و قدرت من! و آنچه نباید باشد تفکرّ علی است و عدالتش و آزاد اندیشیاش و تقوایش... پس همه نگران خود بودند نه پيامبر(ص).
ادامه دارد...
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
Forwarded from دکتر فضل الله صلواتی
#درسهایی_از_تاریخ
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد و ششم
ابوسفیان میخواست با حمایت از ولایت علی(ع)، بعثت محمد(ص) را نابود کند، او فکر میکرد در آن شرایط باعلی گفتن و شعار ولایت علی سر دادن میتواند بر اصل اسلام ضربه وارد کند، عباس و سلمان و اباذر و مقداد و بعضی از انصار هم که گفتههای او را حق میدانستند، به گمان اینکه هدفش هم حق است. با او هماهنگ شدند، ولی علی میداند که ابوسفیان هدفی جز هدم و نابودي اسلام ندارد، از اينرو با او به تندی برخورد میکند و او را از خود میراند.
ابوسفیان پس از پیامبر(ص) نظرات خود را مطرح میکند، این سو و آن سو سخن میگوید، سکوت دوسالۀ مسلمانیاش را میشکند، بالاخره او هم پدر همسر رسولالله(ص) است و حق آب و گل برای خود قائل است، یک سروگردن خود را از دیگران بالاتر میدانست و چیزی هم از دیگران کم و کسر نداشت، او هم باید سری درسرها داشته باشد و مورد مشاوره قرار گیرد.
او علاوه بر این، تجربه آموخته و دنیادیده و اهل سیاست و ریاست هم بود، بنياميّه برای او احترام قائل بودند، به سخنش توجه میکردند، ابوسفیان در آن زمان بر حسب ظاهر برای خودش ریاستی نمیخواست، ادعايی هم نداشت، به قول خودش روی حق تکیه کرده بود! البته حقی که از گفتن آن ارادۀ باطل داشت، بیچاره حق! ایمان و تقوا، که در اوج دنیاطلبیها،کالای راکدی است، کسی به دنبال آن نیست؛ همه از حق دم ميزنند و کمتر کسي بدان عمل ميکند، در گوشه و کنار هم علیه ابوبکر حرفهايی میزد.
ابوبکر روز بعد از خلافت، سپاه اسامـ بن زید را بهسوی شمال اعزام کرد، زيرا پیامبر(ص) تا زنده بود میخواست که این سپاه از مدینه حرکت کند، ولی با مرگ پیامبر(ص) و تعلّل بسیاری از افراد که در تاریخ نام آنها آورده شده، اینکار میسّر نگردید و بعداز مسلّم شدن خلافت ابیبکر، این امر انجام گرفت، ولی با افرادی دیگر و با برنامهای دیگر،که سرنوشت اسلام در گرو آن نبود و مقامها تقسیم شده بود.
اسامـ بن زید، در نبردهایش جز اندكي، به موفقیتی دست نیافت، چون برخی در پیشرفت او کارشکنی میکردند و جوانی و بیتجربگی او را بهانۀ عدم موفقیتش قرار دادند، ابوبکر سپاه دوم را برای فتح شمال بسیج کرد، مشاوران و همراهان خلیفۀ اول چارۀ کار ابوسفیان و پردهدری او را در آن دیدند، که با بهايی و یا بهانهای دهان او را ببندند، چون آنها هم روحیّة ابوسفیان را میشناختند و میدانستند که با چه طعمهای خاموش میشود، خلیفه وعدۀ مال و فرماندهی به یزید پسر ابوسفیان را داد و چون فرماندهی سپاه شمال که عازم فلسطین و شامات بود، به یزید بن ابوسفیان هم داده شد، دیگر پدر ساکت شد و شاید ابوبکر بهترین خلیفه گردید.
فرماندهان شامات در نوبت دوم چند تن از رزمآوران پیشین چون: خالد بن ولید، ابوعبیده جراح، شرحبیل و سعد وقاص بودند، یزید هم که سابقۀ چندانی در نبردهای اسلامی نداشت با آنها راهی آن دیار شد و معاویۀ جوان هم به همراهش رفت و همین برای خریدن ابوسفیان و حقالسکوت او کافی بود.
و اینکه علی مجبور شد پس از گذشت مدتی از خلافت ابوبکر و رحلت جانسوز حضرت زهرا(س) با او بیعت کند، شاید یکی از علل آن سوءاستفادۀ امثال ابوسفیان و دارودستۀ بنیامیه از این جریان بود، از مضامین نهجالبلاغۀ علی(ع) برداشت میشود که او وحدت مسلمانها و اتحاد مردم و پایداری اسلام را در نظر داشت، نه خلافت ظاهری خودش را، که در خطبۀ شقشقیّه به آن اشاره شده است و در عین حال نارضايی، اعتراض خود را نیز اعلام داشته است.
علی(ع) تحمّل آن وضع را مانند خاری در چشم و استخوانی در گلو توصیف نموده است.
هر چه بیشتر علی و بنیهاشم و دیگر شایستگان، منزوی و خانهنشین میشدند اولاد ابوسفیان و دیگر وابستگان به بنیامیّه اوج میگرفتند و طلقاء، از پیشروان و فاتحان بزرگ اسلام میشدند.
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
#سیاهکاریهای_بنی_امیه
#دکتر_فضل_الله_صلواتی
قسمت هشتاد و ششم
ابوسفیان میخواست با حمایت از ولایت علی(ع)، بعثت محمد(ص) را نابود کند، او فکر میکرد در آن شرایط باعلی گفتن و شعار ولایت علی سر دادن میتواند بر اصل اسلام ضربه وارد کند، عباس و سلمان و اباذر و مقداد و بعضی از انصار هم که گفتههای او را حق میدانستند، به گمان اینکه هدفش هم حق است. با او هماهنگ شدند، ولی علی میداند که ابوسفیان هدفی جز هدم و نابودي اسلام ندارد، از اينرو با او به تندی برخورد میکند و او را از خود میراند.
ابوسفیان پس از پیامبر(ص) نظرات خود را مطرح میکند، این سو و آن سو سخن میگوید، سکوت دوسالۀ مسلمانیاش را میشکند، بالاخره او هم پدر همسر رسولالله(ص) است و حق آب و گل برای خود قائل است، یک سروگردن خود را از دیگران بالاتر میدانست و چیزی هم از دیگران کم و کسر نداشت، او هم باید سری درسرها داشته باشد و مورد مشاوره قرار گیرد.
او علاوه بر این، تجربه آموخته و دنیادیده و اهل سیاست و ریاست هم بود، بنياميّه برای او احترام قائل بودند، به سخنش توجه میکردند، ابوسفیان در آن زمان بر حسب ظاهر برای خودش ریاستی نمیخواست، ادعايی هم نداشت، به قول خودش روی حق تکیه کرده بود! البته حقی که از گفتن آن ارادۀ باطل داشت، بیچاره حق! ایمان و تقوا، که در اوج دنیاطلبیها،کالای راکدی است، کسی به دنبال آن نیست؛ همه از حق دم ميزنند و کمتر کسي بدان عمل ميکند، در گوشه و کنار هم علیه ابوبکر حرفهايی میزد.
ابوبکر روز بعد از خلافت، سپاه اسامـ بن زید را بهسوی شمال اعزام کرد، زيرا پیامبر(ص) تا زنده بود میخواست که این سپاه از مدینه حرکت کند، ولی با مرگ پیامبر(ص) و تعلّل بسیاری از افراد که در تاریخ نام آنها آورده شده، اینکار میسّر نگردید و بعداز مسلّم شدن خلافت ابیبکر، این امر انجام گرفت، ولی با افرادی دیگر و با برنامهای دیگر،که سرنوشت اسلام در گرو آن نبود و مقامها تقسیم شده بود.
اسامـ بن زید، در نبردهایش جز اندكي، به موفقیتی دست نیافت، چون برخی در پیشرفت او کارشکنی میکردند و جوانی و بیتجربگی او را بهانۀ عدم موفقیتش قرار دادند، ابوبکر سپاه دوم را برای فتح شمال بسیج کرد، مشاوران و همراهان خلیفۀ اول چارۀ کار ابوسفیان و پردهدری او را در آن دیدند، که با بهايی و یا بهانهای دهان او را ببندند، چون آنها هم روحیّة ابوسفیان را میشناختند و میدانستند که با چه طعمهای خاموش میشود، خلیفه وعدۀ مال و فرماندهی به یزید پسر ابوسفیان را داد و چون فرماندهی سپاه شمال که عازم فلسطین و شامات بود، به یزید بن ابوسفیان هم داده شد، دیگر پدر ساکت شد و شاید ابوبکر بهترین خلیفه گردید.
فرماندهان شامات در نوبت دوم چند تن از رزمآوران پیشین چون: خالد بن ولید، ابوعبیده جراح، شرحبیل و سعد وقاص بودند، یزید هم که سابقۀ چندانی در نبردهای اسلامی نداشت با آنها راهی آن دیار شد و معاویۀ جوان هم به همراهش رفت و همین برای خریدن ابوسفیان و حقالسکوت او کافی بود.
و اینکه علی مجبور شد پس از گذشت مدتی از خلافت ابوبکر و رحلت جانسوز حضرت زهرا(س) با او بیعت کند، شاید یکی از علل آن سوءاستفادۀ امثال ابوسفیان و دارودستۀ بنیامیه از این جریان بود، از مضامین نهجالبلاغۀ علی(ع) برداشت میشود که او وحدت مسلمانها و اتحاد مردم و پایداری اسلام را در نظر داشت، نه خلافت ظاهری خودش را، که در خطبۀ شقشقیّه به آن اشاره شده است و در عین حال نارضايی، اعتراض خود را نیز اعلام داشته است.
علی(ع) تحمّل آن وضع را مانند خاری در چشم و استخوانی در گلو توصیف نموده است.
هر چه بیشتر علی و بنیهاشم و دیگر شایستگان، منزوی و خانهنشین میشدند اولاد ابوسفیان و دیگر وابستگان به بنیامیّه اوج میگرفتند و طلقاء، از پیشروان و فاتحان بزرگ اسلام میشدند.
ادامه دارد....
کانال #دکتر_فضل_الله_صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی
https://t.me/FazlollahSalavati
Telegram
دکتر فضل الله صلواتی
نویسنده ،روزنامه نگار،استاد دانشگاه ، فعال سیاسی